سرگذشت تاخت و تاز عليقلی خان زلکی به ميمه : ( و اشعاری در اين مورد )
عليقلی زلکی با 500 نيروی سواره و پياده از بختياری به طرف منطقه گلپايگان و ميمه جهت غارت و راهزنی به راه می افتد . به محض وارد شدن اقدام به غارت و رهزنی می کند از آنجا که ميمه و روستاها دارای قلعه و برج و بارو و تيراندازان ماهری داشته راهزنان توانايی دستبرد نداشته و به ناچار به سمت حسن رباط هجوم می برند و در آنجا با اهالی مسلح روستا درگير شده و حدود 5 شبانه روز روستای حسن رباط را محاصره می کنند که موفق به تصرف روستا نمی شوند و بناچار عقب نشينی می کنند و شبانه به قريه جوشقان فالی ( محله پايين ) هجوم و اموال مردم را غارت می کنند . و قصد غارت محله بالا را دارند که با مردان مسلح روستا به فرماندهی غلامرضا بی باک که در پشت بامها سنگر گرفته بودند مواجه می شوند که بعد از مدتی درگيری بناچار به سمت نراق عقب نشينی می کنند . بعد از مدتی به منطقه گردنه قرقچی می آيند که در آنجا بيتوته و به غارت دامها و رمه اهالی و کاروانهای عبوری مشغول می شوند و گفته می شود که عليقلی از اهالی ميمه درخواست خوار و بار و علوفه می کند و اهالی نيز به او کمک نمی کنند که به همين علت به گله های اهالی هجوم می برد و تعدادی از گوسفندان دامداران ميمه و خسروآباد را به يغما می برند .
تعدادی از تفنگ داران و خوانين خسروآباد برای پس گرفتن دامها به ياغيان حمله و در گردنه قرقچی درگيری می شود که از بد روزگار به خاطر تعداد نيروی کم اهالی خسروآباد در مقابل راهزنان ، خسروآبادی ها شکست می خورند و آواره بيابانها می شوند .
راهزنان برای گرفتن انتقام شبانه به ميمه هجوم می برند ولی قبل از وارد شدن به ميمه با رزمندگان مسلح محلی و سواران و تيراندازان ميرزا رضا صاحبقرانی ميمه روبرو شده و بناچار عقب نشينی می کنند و تمام رمه و گله های دامداران ساکن ميمه ، خسروآباد و زيادآباد را با خود بطرف لرستان می برند . مالکان دامها اجتماع کرده و با چند نفر مسلح به تعقيب راهزنان می روند که تعدادی از گوسفندان را از دزدان پس می گيرند .
مرحوم اسداله گرانمايه واقعه حمله را اينچنين به نظم درآورده است :
محمدعلی شه چو مغلوب شد پسر احمدش شاه منصوب شد
چنان گشت مغشوش ايرا همه که تاراج کردند خيل و رمه
نيامد خواب به چشم کسی نبودی دراين ملک فريادرس
بسی چون رضاخان ونايب حسين دراين ملک افکندصدشورشين
نه کس مالک ملک ودنيای بود هميشه گرفتار دزدان واشرار بود
گروهی ز الوار واز زلقی که خونريز بودند ودزد شقی
کمربسته ازبهرغارتگری نهادند آغاز از خود سری
چودر خسروآباد شد اين خبر ببستند جمله دوال کمر
تفنگ سه تير وسليج نبرد يکی چرم سرخ ويکی چرم زرد
بسوی قرقچی برای ستيز که برخصم ببندند راه گريز
يکی سيدی برد زود اين خبر به آن زلقی های الوات خر
که جمعی خوانين زبرنا وپير مسلح به اشليج وتفنگ سه تير
نمودند درپای کوهی مکان که ناديده جنگند پير وجوان
چه سردار خوم اين سخن بشنويد بخنديد ومانند گل بشکفيد
بگفت اينسخن با پياده سوار که گرديده هنگامه کار وزار
بيک حمله خواهم دراين رزمگاه که گردند اين جنگجويان تباه
چوسردار گفتا سخن اينچنين به اسبان تازی نهادند زين
بجولان درآورده تازی نژاد بسوی خوانين به مانند باد
شدند هردوسو گرم ميدان جنگ نمودند شليک برهم تيرتفنگ
صدای طليعه وبرق سه تير شده گوشهاکر درآن دارگير
يکی از جوانان اهل صفا که بد نام نامی او مصطفی
کمينگاه را برسواران گرفت برآن سارقين تيرباران گرفت
شنيدم زراوی که درگيرودار بسی گشت از تير او تيردار
بگفتند پدرسگ ميانداز تير نيايد روبه به ميدان شير
تفنگش گرفتند و دوربين او که شدتيره چشم جهان بين او
يکی از جوانان والاتبار خوداسفنديار و پدر نامدار
چنينش بگفتند آن قوم دون که شلوار خودراتو بنما برون
چنانش برهنه نمودند تن که گشتند گريان برآن انجمن
حسن خان ياور يل پهلوان که گفتی منم رستم داستان
شنيدم به چنگ لری خارکن گرفتارشد آن يل پيل تن
چنينش بگفتا لر از روی خشم تنت چون گراز است پرموی وپشم
بودموها چون بز مرغزی بتن رستم اما افندی پيزی
نه برسر کلاه ونه برپای کفش عيان از عقب . . . . . . بنفش
نجفخان جنگی چوديد آنگروه خود وتازيش شد روان سوی کوه
چواصحاب کهف اونهان شدبه غار بگفتا مرا نيست باجنگ کار
يکی پيرلری ديدش ازراه دور بجولان درآورد آنگاه بور
همانگه بيامد به بالای او بکند از برش رخت وکالای او
کلاه ازسرش برد واز پا ازار که گشتند گريان برآن زار زار
دگرخان،خانجان که سردار بود به هرنيک وبداوخبردار بود
بگفتا مرا زين حکايت خبر نبود ويکی کاسبم رهگذر
که تاياد دارم دراين سن وسی به گلشن بسی کرده ام کاسبی
وليکن نشدحيله اش کارگر نمودند در او ، تير از بتر
يکی بد ازآنها سليمان علی زمانه نديده چواو عاقلی
نظر کرد وچون ديدآن قوم دون که اعدادشان بدزپانصدفزون
بياد آمدش گفته شاه راد که رحمت برآن تربت پاکباد
مزن برسپاهی زخود بيشتر کدانی زند مشت برنيشتر
همانگه زسنگربيامد به زير نينداخت برسوی آن قوم تير
رضا برقضای الهی نهاد سلاح وسليجش به آن قوم داد
و..........