فرهنگ عاميانه و رسوم سنتی ( قسمت دوم ) :
قبلاً در اين محل عقيده داشتند که آسمان فايده دهنده و زمين فايده گيرنده است و آسمان را چون مرد و زمين را همچو زن می دانستند و کليه موجودات از قبيل گياه و حيوان را فرزندان اين دو می دانستند . اين نکته را می توان در مورد مرده ها و شستشوی آنها در ساليان بسيار دور کاملاً مشاهده کرد در گذشته مرده ها را توی منازل می شستند و زنها را حتماً در محلی سرپوشيده و يا زير چادر نماز می شستند چون عقيده داشتند که آسمان نامحرم است و نبايد بدن زن را ببيند و بعدها وقتی که مردها را نيز در آب قنات شستشو می دادند در کنار جوی آب چادر و خيمه می زدند . در مورد گياهان و حيوانات که فرزندان آسمان و زمين بودند همانگونه که کودک خود را از ارتکاب به کارهای بد باز می داشتند همان عمل را در مورد موجودات زنده هم به کار می بردند .
مثلاً اگر مرغی تخم نمی گذاشت صاحبش او را در کيسه ای انداخته و تظاهر می کرد که در کيسه گندم است و به آسياب می برد تا آردش کند يا او را به منطقه ازان می برد و در اين محل سنگ بزرگی وجود داشت مرغ را زير سنگ می کرد و او را تهديد به له کردن می کرد ناگهان شخص دومی می آمد و ميانجيگری می کرد که او را ببخشد و قول می داد که به زودی تخم می گذارد و عقيده داشتند که مرغ می ترسد و در آينده تخم خواهد گذاشت . در اواخر هم شايد شنيده باشيد که اگر مرغی تخم خود را می خورد نوکش را داغ می کردند تا ديگر اين عمل از او سر نزند . يا اگر درختی بار نمی داد دو نفر با بيل و کلنگ به طرف درخت می رفتند و يکی تشر می زد و مرتب تهديد می کرد که اين درخت بی فايده است و بايستی کنده شود و سوزانده و ذغال گردد و بعد از مقداری داد و قال زدن به پای درخت رفته و شروع به کندن می کردند در اين موقع شخص ديگری ضامن می شد جلو می آمد و دست آنها را نگه می داشت و می گفت اين دفعه ببخشيد و اگر سال ديگر ميوه نداد او را از بين ببريد و عقيده داشتند که با اين کار درخت ترسيده و سال بعد بار می دهد .
در خصوص رسم و رسومات عاميانه يک رسم و سنت زيبايی از مرحوم حاج قيصر خان گرانمايه نقل شده که در شب عروسی مقداری نان و پنير به کمر عروس می بستند و آنرا روانه خانه شوهر می کردند عقيده داشتند که نان و پنير خير و برکت زندگی است که زن به خانه شوهر می برد البته نان با خير و برکت ترين محصولات نباتی و پنير تغذيه کننده ترين محصول حيوانی و اينها به جای خود صحيح ولی واقعيت در اين بود که داماد ناگزير با شکم گرسنه بايستی به حجله برود و بعد که مسلماً گرسنه می شد غذايی حاضری بايستی دم دست در اختيارش باشد تا صبح گرسنگی نخورد .
شايد گفته شود مگر مادر داماد نمی توانسته که اين حاجت را هم پيش بينی کند و غذای مناسبی در گوشه خانه بگذارد تا پسرش گرسنگی نخورد البته اين کار مشکلی نبوده ولی عقيده مردم بر اين بوده که مرد بعد از آن که زن به خانه آورد بايد حوايج خانگی خود را به وسيله زنش رفع کند و اولين حاجت مرد در خانه غذا خوردن و اين هم اولين دفعه بود که اين حاجت پيش آمده بود .
لذا بايستی از زنش غذا بخواهد اين خانم هم تازه از راه رسيده بود و از سوراخ و سمبه خانه خبری نداشت ، پس بهتر بود که اين اولين غذای داماد را از خانه خود همراه داشته باشد تا در ضمن تشکری هم از طرف عروس نسبت به داماد به عمل آمده باشد .
در اينجا سئوال مطرح است چرا نان و پنير ؟ مگر غذای بهتری قحط بود در واقع در اينجا می خواستند به داماد بفهمانند که مرد عزيز متوجه باش اگر از طرف زن کمکی هم به شوهر بشود جز نان و پنير چيز ديگری نيست پس تو خود بايد فکر زندگی خود باشی . در مراسم عروسی از اين گونه اسرار و رموز فراوان بود البته هنوز هم در شب اول عروسی رسوماتی وجود دارد که قبلاً بيان شده است .
در رسم و رسومات وقتی مردم دستشان از همه جا کوتاه می شد به غيب و جادو متوسل می شدند نمونه آن در باب مقابله با جانوران موذی و مصون ماندن از خطر عقرب و مار در سال يک مرتبه آنهم در ماه فروردين روز اول سال عمل دعای عقرب بندان را انجام می دادند و آن را خانه کوبی می گفتند در چنين روزی از تمام خانه ها صدای موسيقی مخصوصی به گوش می رسيد به اين ترتيب که دو تکه سنگ را مرتب با آهنگ مخصوص به هم می زدند و اين اشعار را می خواندند :
بستم بستم نيش مار و دم عقرب يا الله يا الله
يا می خواندند :
بستم بستم زبونش تا مغز استخونش
سفيدی دندونش سياهی چشمونش
و عقيده داشتند که آنها با شنيدن اين صداها تا سال ديگر جرأت بيرون آمدن ندارند يا در اطراف خانه نمک می ريختند عده ای علاوه بر نمک ظرف آبی بالای سر خود می گذاشتند و می خوابيدند زيرا معتقد بودند که موجودات موذی از اين دو ماده مقدس می ترسند و جرأت بيرون آمدن از سوراخها را ندارند يا به قول معروف آنها را با اين مواد طلسم می کردند .
در مورد ماه و خورشيد گرفتگی عقيده داشتند که ديو و اژدها که دشمنان مهر و ماهند گلوی خورشيد و ماه را می گيرند تا آنان را خفه کنند در اينجا به عنوان يک وظيفه به کمک آنها می رفتند و با برآوردن صدای طبل و کوبيدن بر ظروف مسی باعث راندن ديو و اژدها می شدند و ماه و خورشيد را نجات می دادند .
وقتی روز کوتاه بود و کشاورز کارهايش ناتمام می ماند به فکر فريب دادن خورشيد می افتادند و معتقد بودند خورشيد از داشتن دختر بيزار است در چنين زمانی به خورشيد اشاره کرده می گفتند زنت برايت دختر زاييده و خورشيد با شنيدن اين خبر ناراحت شده و ديرتر به خانه می رود و بالعکس وقتی که خستگی کار رمق را از او می برد کوفته و مانده به خورشيد می گفت زنت برايت پسری کاکل زری زاييده و خورشيد با اين مژده خوشحال و زودتر به خانه اش می رود و روز تمام می شود . ادامه دارد . . . .